تبليغاتX








.: سلام به شما بازديدکننده عزيز :.

.: براي برداشته شدن پرده سياه و مشاهده وبلاگ روي آرم هيأت کليک کنيد :.

www.karvan-kazmin.orq.ir: هيأت محبين الجوادالائمه (ع) شهرستان رشت




به پايگاه اطلاع رساني هيأت محبين الجوادالائمه (ع) خوش آمديد

هیأت محبین الجوادالائمه (ع) شهرستان رشت
صفحه نخست | ليست مطالب | آرشيو مطالب | پروفايل مدير | ارتباط با ما

مراسم ویژه هیأت محبین الجوادالائمه (ع) شب تاسوعا

زمان:جمعه ۴/۱۰/۸۸           ساعت:۱۹:۳۰

مکان: آسایش ۳ - کوچه شهید محمد رضا ثابتی - منزل برادر نامی


مراسم ویژه هیأت محبین الجوادالائمه (ع) بعدظهورعاشورا

زمان:یکشنبه ۶/۱۰/۸۸           ساعت:۲:۳۰ بعدظهور

مکان: سه راه معلولین- کوچه شهید صالحی- منزل برادر آزادبخش

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
      

ادامه متن ...
نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
بوسه ای از روی عشق

بوسه ای از روی عشق !
بگــذار تا ز شارع میـخانه بـگذریم      کز بهر جرعه ای همه محتاج این دریم

سالهای سال بود که در کنج انبار خاک می خوردم . من و دوستانم به عزلت و گوشه گیری عادت کرده بودیم ! چکار می توانستیم بکنیم ، جز اینکه منتظر مشتری پولداری بنشینیم تا ما را خریداری کند . دیگر دعا و راز و نیاز فایده ای نداشت ! کاسه صبر صاحب ما هم لبریز شده بود . این جریان ادامه داشت و ما آهن های مرغوب و درجه یک سالهای سال در انبار آهن زندگی می کردیم . هر روز به امید خرید ، به دیدار مشتری می رفتیم ولی بازمانده و غمگین بر می گشتیم . روز و شب برایمان معنی نداشت . و سیاهی شب بر روشنادی روز ما چیره شده بود . اما من دلم روشن بود که بالاخره خریداری خواهم شد ! روزی از روز ها مثل همیشه صاحب ما ، مشتری را آورد تا ما را رویت کند . اما بی خیال از پرسیدن قیمت ، ما را پسندید و بی چک و چونه از صاحبمان خریداریمان کرد ! و بهای ما را هم پرداخت . از اینجا به بعد بود که ما وارد مرحله جدیدی از زندگی شدیم . و این نقطه عطفی در تاریخ زندگی ما بود . ما که می گویم ، یعنی من و پنج تن دیگر از دوستانم ! خلاصه ما سوار بر ماشین شدیم ! چه هوای دلپذیری بود ! انگار جانی تازه در ما دمیده شد ! و ما شادمان بودیم . ما را به کارگاهی منتقل کردند و آنجا به ما رسیدند ! دستی بر سر و روی ما کشیدند و تمیزمان کردند . نقشه های خوبی برای ما کشیده بودند ! مردان زیادی بالای سر ما بودند که آنها را طراح خطاب می کردند . و به بعضی از آنها استاد می گفتند . چه کلمات قشنگی بود . هر چه من پرسیدم که آخر ما را کجا می خواهید نصب کنید ؟ در ، پنجره ، دکور یا ساختمان یا … ؟! اما هیچ کس جواب من را نمی داد . اما نمی دانم چه شد که همه بر سر و روی ما ریختند . اول صلوات فرستادند و با ذکر و دعا کار را شروع کردند . من به زیر دستان هنرمندان ایرانی نقش گرفتم و طرح آنان بر روی من پیاده شد . بعد طرحی بر روی من کشیدند که می گفتند تشکیل شده از تذهیب و گل و بلبل و یک طرحی که به آن می گفتند : طرح مشبک . رفته رفته کارهای طرح بر روی من تمام شد و کنده کاری هم بر روی من صورت گرفت . ولی این تازه اول کار بود . اما من از آنجائی به خود آمدم که اسماءالله و اسماء الحسنی بر روی من حک شد. من ، با آن اسماء روحی تازه گرفتم . نام محمد ، پیغمبر خدا بود که به من جلا داد ! ناگاه اسم علی بر روی من نگاشته شد که من حرمت گرفتم . نام بانو فاطمه زهرا به من حیا داد . و با اسم حسن زنده شدم . آنگاه نامی به زیبائی حسین بر من قرار گرفت که من زیبا و جاودان شدم . و همین طور نه نام دیگر که هر کدام حال و هوای دیگری به من دادند ! من و پنج تن دیگر از دوستانم گوشه ای از کار شدیم و شدیم شش گوشه ! اما هنوز ما نمی دانستیم که قرار است کجا نصب شویم ! و حیران سرگردان بودیم . در همین اثناء بود که با ذکر یا حسین ما را به هم متصل کردند و راهی عراق شدیم ! اما آخر چرا عراق ؟ به عراق رسیدیم و گفتند قرار است که به شهری بنام کربلا منتقل شویم ! کربلا برایم آشنا بود . آه ! همان جا که مزار امامم حضرت حسین (ع) بود . ما را به داخل حرم بردند . جمعی به دور ما حلقه زدند و با روضه ، های های گریه کردند ! جمعی به همان مشبک ها پارچه سبزی را بستند . و گفتند که این تبرکی است ! مرا با ذکر و دعا بر روی قبر امام قرار دادند ! حالا آن همه سال فراغ ، کار خود را کرده بود ! به من گفتند تو
” ضــــــریــــح ”
نام گرفته ای ! و من شدم پاسدار قبر و مضجع امامم حسین (ع) .
حالا سالیان سال است که مردم بر من بوسه ای از روی عشق میزنند !
عشق مولایشان ، آقایشان و پناهشان حسین . او که خون خداست ! او که یوسف زهراست !
من همان شش گوشه ام ! همان که راز دار شما زوار حسینم . شمائی که با حاجت و اشک و گریه به دیدن مولایتان می آئید ! عده ای از شما از گناهانتان پشیمانید . بعضی از شما ها از وضع زندگی تان شکایت می کنید . گرئهی از شما مریض دارند و برای شفا می آیند ! اما همین بعضی از شما ها هستید که لحظه آخر عمر خود را از آقا می خواهید و شفاعت او را ! او را به مادرش زهرا قسم می دهید ! و کفن های سفیدتان را به من تبرک می کنید ! من همان شش گوشه ام ! یادآور درد ها و حاجت های شما . من همان شش گوشه ام ! همان که پوستر و عکس های من زینت مجلستان می شود ! و همو که برچسب مرا در قاب دلتان به دیوار نصب کرده اید ! منم شش گوشه ! یادگار
اللهم ارزقنا زیاره الحسین(علیه السلام)
منم شش گوشه !
صدای مرا از کربلا می شنوید . من سلام شما را به آقا می رسانم .
می دانم که در طلب کربلا ، روز و شب دعا می کنید .
می دانم دلتان هوای مولایتان را کرده و می دانم که محرم دعایتان امضاء سفر کربلاست !
و می دانم که با شنیدن نام حسین ، دلتان می لرزد و اشک از گوشه چشمانتان سرازیر می شود !
اما چه می شود کرد ، شما هم روزی به پابوس آقایتان می آئید .
من هم برای وصالتان دعا می کنم !

- دل نوشته ای از علیرضا  پورمشیر -

Imagesmall294

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
صدای زنگ کاروان به گوش می رسد و زمزمه قرآن با درخشش قطره های اشک از آسمان گونه ها بر خاک می چکد؛ اشک هایی که در کوره عشق، سوزان و گدازانشده است، امشب به قطره های اشک می اندیشم؛ قطره هایی که با قطره های خون ظهر عاشورا پیوند دارد. صدای زنگ کاروانی به گوش می رسد. کاروانی کوچکدر صحرایی که همه تاریخ را زیر پا دارد. کاروانی که می رود تا مفهوم دیگری از تاریخ، از حقیقت، رهایی و سعادت را باز گوید؛ تا مرگِ مرگ را آموزگار باشد و شیوهگریز از تباهی و سیاهی را فریاد زند و آمده است تا ایمان و عمل، در هم آمیزد. کاروان در گوشه ای از صحرا آرام می گیرد. کاروانی پر از یگانه های عصر؛ یکی اکبر،یکی اصغر و یکی عباس. شب از نیمه می گذرد و صدای پای مردی، سکوت خیمه ها را می کشند؛ مردی که قامت استوار و برق شمشیرِ فشرده در دستانش چشمرا پر می کند.

مردی که فردا پس از شمشیر زدن و روییدن بوته های زخم بر پیکرش، به صدای پرشدن مشک از فرات گوش می دهد و کَفِ برگرفته از آب فرات را با یاد لب هایخشکیده کودکان به آغوش موج کوچکی از رود می سپارد.

تصویر او، فردا در کنار فرات شکل می گیرد. به دستهای او می اندیشم که فردا به دوبال بدل خواهد شد و تا خدا و تا کرانه های دور فردا و در گستره تاریخ سیر خواهدکرد. این جا خیمه گاه حسین علیه السلام است. خیمه گاه یگانه های عصر، خیمه گاهِ آفریدگار هر چه زیبایی و شکوه است که سرخ با او معنا یافت و با خون او، غباراز چهره زیبای حقیقت شسته شدو خیمه گاه مردی که تاریخ وامدار اوست و تاریخ ماندگار همین کاروان است.

هر چه در تاریخ رنگ حسینی دارد، ماندنی است و هر چه جز او، مُردنی.

سلام علی یوم ولدت و یوم یموت و یوم یبعث حیا.

در جستجوی ذره ای عدالت

سجاد ستوده/مدیریت گیلان

همین که از در مغازه بیرون آمدم، نگاهم به او افتاد. نگاهم کرد. در نگاهش می شد التماس را خواند. هوا سرد بود و بی رحم. زیپ کاپشنم را تا روی چانه ام بالاکشیدم و سعی کردم چانه ام را در زیر فضای ایجاد شده، از گزند سرما حفظ کنم. کلاهم را کمی پایین کشیدم و دست هایم را در پناه بخار سینه ام گرم کردم و به راهافتادم. از مقابلش عبور کردم و او با نگاه التماس گونه اش، رد گام هایم را دنبال می کرد.

هنوز چند قدم از او درو نشده بودم که ناخودآگاه ایستادم. به عقب برگشتم و نگاهم را به او دوختم. پیرمردی بود تقریباً 60 ساله، با ریش های سفید و بلند. اُوِر پارهپاره زرد رنگی به تن داشت و موهای سفید و خشکش را زیر کلاه اور پنهان کرده بود. پشت تیر چراغ برق پنهان شدم و او را به نظاره ایستادم. دمپایی پاره ای بهپا داشت و انگشتان پاهایش از سوز سرما مثل برف سفید شده بودند. این پا و آن پا می کرد تا سوز سرما بیش از این پاهایش را نلرزاند و تلاش می کرد دستانشرا به زور بخارهای سینه اش گرم کند. گاه گاهی عابری بی توجه از مقابلش عبور می کرد و پیرمرد نگاه ملتمسانه اش را نثار وی می کرد.

چهره اش آشنا بود؛ می شناختمش. پیرمرد همانی بود که شب ها را روی یکی از نیمکت های پارک محله می گذراند. نیمکتی که زیر بلندترین و قدیمی تریندرخت چنار پارک قرار داشت. گاهی که سری به پارک می زدم، او را می دیدم.

پسرک نوجوانی در حالی که شیرکاکائوی داغ می خورد و بوی پیراشکی داغش فضا را پر کرده بود، از مقابل پیرمرد عبور کرد. پیرمرد در حالی که ملتمسانه به اونگاه می کرد، قدمی به جلو به سوی پسرک برداشت؛ اما دوباره به عقب برگشت. دیگر تاب نیاوردم؛ به سمتش رفتم. دارایی آن شبم که تنها کفاف یک ساندویچهمبرگر را می کرد. ساندویچی برایش خریدم و سریع از او دور شدم. نمی خواستم بیش از این نگاه تشکرآمیز پیرمرد بر من سنگینی کند. به خانه رسیدم. محیطخانه گرم بود. شام خوردم و در اتاق خودم مشغول به کار شدم. اتاقم گرم بود. هر از چند گاهی یاد نگاه ملتمسانه پیرمرد می افتادم و تمام وجودم یخ می بست.آسمان سخاوت مندانه دُرهای وجودش را به شکل دانه های ریز و زیبای برف نثار زمینیان می کرد. از پشت پنجره اتاق گرم خود، سوزِ سرمای بیرون را حسمی کردم.

در کنار گرمای بخاری خوابم برد و صبح از صدای رفت و آمد ماشین ها از خواب بلند شدم. بوی نان تازه، محیط خانه را برداشته بود و من هنوز در فکر پیرمرد بودم.باید کاری می کردم. لباسم را پوشیدم و تکه نانی گرم را ره توشه ساختم و به سمت پارک محله حرکت کردم. مردم با صورت های خواب آلود در حالی که سعیمی کردند تا خود را در پناه لباس های گرم زمستانی خود از گزند سرما حفظ کنند، تند تند هرکدام به سمتی روانه بودند.

محیط یخ بسته بود. به پارک رسیدم و به سراغ چنار قدیمی و بلند پارک رفتم. دور و بر نیمکتی که حکم خانه پیرمرد را داشت، چند نفری حلقه زده بودند.خوشحال شدم. با خود گفتم: این همه آدم برای او صبحانه آورده اند؛ امروز پیرمرد صبحانه کاملی می خورد.

نزدیک تر شدم؛ نگبان پارک در حال حرف زدن بود. خانمی در حال عکس گرفتن و پیرمرد که هنوز روی نیمکت دراز کشیده بود. رسیدن من با این همهمه ازسوی جمع همزمان شد: بیچاره از سوز سرما یخ زده! من یک باره یخ زدم، آری پیرمرد مرده بود. مات و مبهوت صحنه بودم و وقتی به خود آمدم، دیدم که دور و برجسد یخ زده پیرمرد به غیر از آن خانمی که مشغول عکس گرفتن بود، کس دیگری نمانده است. از قیافه زن عکاس می شد حدس زد که خبرنگار است. رو به منکرد و گفت: می شناسیش.

من بی توجه به سوءالش از او پرسیدم: برای این خبر، چه تیتری انتخاب کردید؟

او با تعجب گفت: نظر تو چیه؟

مکثی کردم و در حالی که به شاخه های لخت چنار قدیمی خیره شده بودم، به او گفتم: در جست وجوی ذره ای عدالت!

مردی از جنس دری

حامد صفایی پور/مکانیک نجف آباد

حسینا!

به ازای آن فرات که بر تو بستند

صد هزاران فرات بر کربلایت جاری می کنیم.

حسینا!

من فکر می کنم خداوند پوست کبودم را لطیف خلق کرد

تا هر بی سر و پایی بفهمد که

یک تیر سه شعبه با یک گلو چه می کند.

باور نمی کنم مردی از جنس دری

تشنه بماند

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
صدای زنگ کاروان به گوش می رسد و زمزمه قرآن با درخشش قطره های اشک از آسمان گونه ها بر خاک می چکد؛ اشک هایی که در کوره عشق، سوزان و گدازانشده است، امشب به قطره های اشک می اندیشم؛ قطره هایی که با قطره های خون ظهر عاشورا پیوند دارد. صدای زنگ کاروانی به گوش می رسد. کاروانی کوچکدر صحرایی که همه تاریخ را زیر پا دارد. کاروانی که می رود تا مفهوم دیگری از تاریخ، از حقیقت، رهایی و سعادت را باز گوید؛ تا مرگِ مرگ را آموزگار باشد و شیوهگریز از تباهی و سیاهی را فریاد زند و آمده است تا ایمان و عمل، در هم آمیزد. کاروان در گوشه ای از صحرا آرام می گیرد. کاروانی پر از یگانه های عصر؛ یکی اکبر،یکی اصغر و یکی عباس. شب از نیمه می گذرد و صدای پای مردی، سکوت خیمه ها را می کشند؛ مردی که قامت استوار و برق شمشیرِ فشرده در دستانش چشمرا پر می کند.

مردی که فردا پس از شمشیر زدن و روییدن بوته های زخم بر پیکرش، به صدای پرشدن مشک از فرات گوش می دهد و کَفِ برگرفته از آب فرات را با یاد لب هایخشکیده کودکان به آغوش موج کوچکی از رود می سپارد.

تصویر او، فردا در کنار فرات شکل می گیرد. به دستهای او می اندیشم که فردا به دوبال بدل خواهد شد و تا خدا و تا کرانه های دور فردا و در گستره تاریخ سیر خواهدکرد. این جا خیمه گاه حسین علیه السلام است. خیمه گاه یگانه های عصر، خیمه گاهِ آفریدگار هر چه زیبایی و شکوه است که سرخ با او معنا یافت و با خون او، غباراز چهره زیبای حقیقت شسته شدو خیمه گاه مردی که تاریخ وامدار اوست و تاریخ ماندگار همین کاروان است.

هر چه در تاریخ رنگ حسینی دارد، ماندنی است و هر چه جز او، مُردنی.

سلام علی یوم ولدت و یوم یموت و یوم یبعث حیا.

در جستجوی ذره ای عدالت

سجاد ستوده/مدیریت گیلان

همین که از در مغازه بیرون آمدم، نگاهم به او افتاد. نگاهم کرد. در نگاهش می شد التماس را خواند. هوا سرد بود و بی رحم. زیپ کاپشنم را تا روی چانه ام بالاکشیدم و سعی کردم چانه ام را در زیر فضای ایجاد شده، از گزند سرما حفظ کنم. کلاهم را کمی پایین کشیدم و دست هایم را در پناه بخار سینه ام گرم کردم و به راهافتادم. از مقابلش عبور کردم و او با نگاه التماس گونه اش، رد گام هایم را دنبال می کرد.

هنوز چند قدم از او درو نشده بودم که ناخودآگاه ایستادم. به عقب برگشتم و نگاهم را به او دوختم. پیرمردی بود تقریباً 60 ساله، با ریش های سفید و بلند. اُوِر پارهپاره زرد رنگی به تن داشت و موهای سفید و خشکش را زیر کلاه اور پنهان کرده بود. پشت تیر چراغ برق پنهان شدم و او را به نظاره ایستادم. دمپایی پاره ای بهپا داشت و انگشتان پاهایش از سوز سرما مثل برف سفید شده بودند. این پا و آن پا می کرد تا سوز سرما بیش از این پاهایش را نلرزاند و تلاش می کرد دستانشرا به زور بخارهای سینه اش گرم کند. گاه گاهی عابری بی توجه از مقابلش عبور می کرد و پیرمرد نگاه ملتمسانه اش را نثار وی می کرد.

چهره اش آشنا بود؛ می شناختمش. پیرمرد همانی بود که شب ها را روی یکی از نیمکت های پارک محله می گذراند. نیمکتی که زیر بلندترین و قدیمی تریندرخت چنار پارک قرار داشت. گاهی که سری به پارک می زدم، او را می دیدم.

پسرک نوجوانی در حالی که شیرکاکائوی داغ می خورد و بوی پیراشکی داغش فضا را پر کرده بود، از مقابل پیرمرد عبور کرد. پیرمرد در حالی که ملتمسانه به اونگاه می کرد، قدمی به جلو به سوی پسرک برداشت؛ اما دوباره به عقب برگشت. دیگر تاب نیاوردم؛ به سمتش رفتم. دارایی آن شبم که تنها کفاف یک ساندویچهمبرگر را می کرد. ساندویچی برایش خریدم و سریع از او دور شدم. نمی خواستم بیش از این نگاه تشکرآمیز پیرمرد بر من سنگینی کند. به خانه رسیدم. محیطخانه گرم بود. شام خوردم و در اتاق خودم مشغول به کار شدم. اتاقم گرم بود. هر از چند گاهی یاد نگاه ملتمسانه پیرمرد می افتادم و تمام وجودم یخ می بست.آسمان سخاوت مندانه دُرهای وجودش را به شکل دانه های ریز و زیبای برف نثار زمینیان می کرد. از پشت پنجره اتاق گرم خود، سوزِ سرمای بیرون را حسمی کردم.

در کنار گرمای بخاری خوابم برد و صبح از صدای رفت و آمد ماشین ها از خواب بلند شدم. بوی نان تازه، محیط خانه را برداشته بود و من هنوز در فکر پیرمرد بودم.باید کاری می کردم. لباسم را پوشیدم و تکه نانی گرم را ره توشه ساختم و به سمت پارک محله حرکت کردم. مردم با صورت های خواب آلود در حالی که سعیمی کردند تا خود را در پناه لباس های گرم زمستانی خود از گزند سرما حفظ کنند، تند تند هرکدام به سمتی روانه بودند.

محیط یخ بسته بود. به پارک رسیدم و به سراغ چنار قدیمی و بلند پارک رفتم. دور و بر نیمکتی که حکم خانه پیرمرد را داشت، چند نفری حلقه زده بودند.خوشحال شدم. با خود گفتم: این همه آدم برای او صبحانه آورده اند؛ امروز پیرمرد صبحانه کاملی می خورد.

نزدیک تر شدم؛ نگبان پارک در حال حرف زدن بود. خانمی در حال عکس گرفتن و پیرمرد که هنوز روی نیمکت دراز کشیده بود. رسیدن من با این همهمه ازسوی جمع همزمان شد: بیچاره از سوز سرما یخ زده! من یک باره یخ زدم، آری پیرمرد مرده بود. مات و مبهوت صحنه بودم و وقتی به خود آمدم، دیدم که دور و برجسد یخ زده پیرمرد به غیر از آن خانمی که مشغول عکس گرفتن بود، کس دیگری نمانده است. از قیافه زن عکاس می شد حدس زد که خبرنگار است. رو به منکرد و گفت: می شناسیش.

من بی توجه به سوءالش از او پرسیدم: برای این خبر، چه تیتری انتخاب کردید؟

او با تعجب گفت: نظر تو چیه؟

مکثی کردم و در حالی که به شاخه های لخت چنار قدیمی خیره شده بودم، به او گفتم: در جست وجوی ذره ای عدالت!

مردی از جنس دری

حامد صفایی پور/مکانیک نجف آباد

حسینا!

به ازای آن فرات که بر تو بستند

صد هزاران فرات بر کربلایت جاری می کنیم.

حسینا!

من فکر می کنم خداوند پوست کبودم را لطیف خلق کرد

تا هر بی سر و پایی بفهمد که

یک تیر سه شعبه با یک گلو چه می کند.

باور نمی کنم مردی از جنس دری

تشنه بماند

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
كاروان‌ كربلا پس‌ از وداع‌ با پيامبر اكرم(ص) و حضرت‌ زهرا و امام‌ مجتبی‌(ع) شب‌ يكشنبه‌ بيست‌ و هشتم‌ رجب‌ سال‌ شصت‌ هجری‌ مدينه‌ را به‌ سوی‌ مكه‌ ترك‌ كرد. امام‌ حسين‌(ع) از بيعت‌ با يزيد خودداری‌ كرده‌ و شبانه‌ همراه‌ خانواده‌ خويش‌ از مدينه‌ به ‌مكه‌ حركت‌ كرد.

به گزارش «شیعه نیوز» به نقل از راسخون، يك‌ جامعه‌ نمونه‌ در اين‌ كاروان‌ متجسم‌ بود. در دل‌ تاريكی‌ از كوره‌راه‌های‌ بيابان‌ها گذر كردند و منزل‌ به‌ منزل‌ راه‌ سپردند.

يك‌ ماه‌ و چند روز از بيابان‌ها و كوهستان‌ها گذشتند و در هر منزل‌ از خود، ردّی‌ از روشنايی‌ و كرامت‌ باقی‌ نهادند. روز سوم‌ شعبان‌ سال‌ شصت‌ هجری‌ درست‌ در روز ميلاد امام‌ حسين‌ (ع) كاروان‌ امام‌ به‌ مكه‌ رسيد و در محله شعب‌ علی‌ در خانه‌ عباس‌ بن‌ عبدالمطلب‌ اقامت‌ گزيد. مردم‌ مكه‌ به‌ استقبال‌ و ديدار خاندان‌ پيامبر(صلی الله عليه و آله) آمدند.

در اين ‌ايام‌ كه‌ در آستانه‌ برگزاری‌ مراسم‌ حج‌ بود بسياری‌ از مسلمانان‌ از سراسر قلمرو اسلامی‌ به‌ مكه‌ می‌آمدند و اين‌ فرصت‌ مناسبی‌ برای‌ امام‌ حسين(ع) و خاندان‌ پيامبر بود تا با مردم‌ صحبت‌ كنند و نسيم‌ آزادی‌ در مكه‌ وزيدن‌ گيرد.

از سوم‌ شعبان‌ تا هشتم‌ ذی‌‌الحجه‌ كه‌ امام‌ حسين(ع) از مكه‌ به‌ قصد كوفه ‌عزيمت‌ نمود بيش‌ از چهار ماه‌ در مكه‌ اقامت‌ داشتند. در اين‌ مدت‌، مردم‌ گروه‌ گروه‌ با امام‌حسين‌(ع) تماس‌ می‌گرفتند و ابراز وفاداری‌ و حمايت‌ می‌كردند.

در دهم‌ رمضان‌ نامه‌ای‌ از سران‌ و اعيان‌ كوفه‌ به‌ امام‌ حسين‌ (ع) رسيد كه‌ در آن ‌نامه‌ از امام‌ دعوت‌ شده‌ بود به‌ كوفه‌ برود تا كوفيان‌ به‌ رهبری‌ امام‌ با يزيد بجنگند.

امام‌ در پاسخ‌ نامه‌های‌ مكرر سران‌ و مردم‌ كوفه‌، مسلم‌ بن‌ عقيل‌ (پسر عموی ‌خود) را به‌ كوفه‌ فرستاد تا ميزان‌ صحت‌ گفته‌ كوفيان‌ را به‌ اطلاع‌ امام‌ برساند.

با اعزام‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ كوفه‌، هجده‌ هزار نفر از مردم‌ كوفه‌ با امام‌ بيعت‌ كردند و مسلم‌ خبر اين‌ بيعت‌ و وفاداری‌ را به‌ امام‌ ارسال‌ داشت‌. ليك‌ با تغيير يافتن‌ حاكم‌ كوفه ‌وضع‌ِ مردم‌ نيز تغيير يافت‌. ابن‌ زياد از طرف‌ يزيد بن‌ معاويه‌ به‌ عنوان‌ حاكم‌ كوفه‌ انتخاب ‌شد و با فريب‌ و توطئه‌ و قتل‌ و كشتار، مردم‌ِ كوفه‌ را از همراهی‌ با مسلم‌ باز داشت‌ تا جايی ‌كه‌ مسلم‌ در يك‌ جنگ‌ نابرابر به‌ تنهايی‌ با سربازان‌ ابن‌زياد جنگيد و سرانجام‌ دستگير و به‌ شهادت‌ رسيد.

همزمان‌ با اين‌ واقعه‌ و مطلع‌ شدن‌ يزيد از نهضت‌ امام‌ حسين‌ (ع) و فعاليت‌های ‌ايشان‌ سپاهی‌ را به‌ فرماندهی‌ عمر بن‌ سعد جهت‌ دستگيری‌ يا قتل‌ امام‌ حسين‌ (ع) به ‌مكه‌ اعزام‌ كرد و امام‌ وقتی‌ از ماجرا آگاه‌ شد ديگر نتوانست‌ منتظر رسيدن‌ نامه‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ باشد و ناچاراً در هشتم‌ ذی‌ حجه‌ مكه‌ را به‌ قصد كوفه‌ ترك‌ كرد.

حركت‌ كاروان‌ امام‌ از هشتم‌ ذی‌ حجه‌ تا دوم‌ محرم‌ كه‌ به‌ كربلا رسيد، حركتی‌ بود برای‌ بيدار كردن انسان‌های‌ تمامی‌ تاريخ‌. اين‌ كاروان‌، منزل‌ به‌ منزل‌ راه‌ می‌سپرد تا آميزه‌ای‌ از عظمت‌ و عزت‌ و مظلوميت‌ را بر صفحات‌ تاريخ‌ بنگارد و سرانجام‌ اين‌ كاروان ‌در دهم‌ محرم‌ 61 هجری‌ حماسه‌ای‌ را آفريد، حماسه‌ عشق‌، حماسه‌ هويت‌ انسانی‌، حماسه‌ عاشورا.

روز شمار اين‌ حماسه‌، شمارش‌ لحظاتی‌ است‌ كه‌ انسان‌هايی‌ عاشق‌ از فراز اين ‌روزها به‌ معراج‌ رفتند و در هر منزلی‌ از خود خاطره‌ای‌ به‌ جای‌ نهادند، خاطره‌ای‌ كه‌ هر قصه آن‌ درسی‌ از عزت‌ نفس‌ و كرامت‌ ذاتی‌ انسان‌ كامل‌ امام‌ حسين‌ (ع) است.

روزشمار فاجعه‌ كربلا

پانزدهم‌ رجب‌ 60 ه.ق:

‌مرگ‌ معاويه‌ و شروع‌ خلافت‌ يزيد بن‌ معاويه‌ ـ نامه‌ يزيد به‌ والی‌ مدينه‌ جهت‌ اخذ بيعت‌ با امام‌ حسين‌ (ع).

اواخر رجب‌ 60 ه.ق:

- رسيدن‌ نامه‌ يزيد به‌ والی‌ مدينه‌ و عدم‌ بيعت‌ امام‌ حسين(ع) ‌با يزيد.

بيست‌ و هشت‌ رجب‌ 60 ه.ق‌:

حركت‌ امام‌ حسين‌ (ع) از مدينه‌ به‌ سوی‌ مكه‌ (روز يكشنبه‌).

سوم‌ شعبان‌ 60 ه.ق‌:

ورود امام‌ حسين‌ (ع) به‌ مكه‌ و سكونت‌ آن‌ حضرت‌ و خاندانش‌ در خانه‌ عباس‌ بن‌ عبدالمطلب‌. (حضور امام‌ در مكه‌ مدت‌ چهار ماه‌ و چند روز بوده‌ است‌).

دهم‌ رمضان‌ 60 ه.ق‌:

وصول‌ نامه‌ مردم‌ كوفه‌ به‌ امام‌ حسين(عليه السلام) توسط‌ عبدالله‌ بن ‌سبع‌ الهمدانی‌ و عبدالله‌ بن‌ وال‌ تميمی‌.

دوازدهم‌ رمضان‌ 60 ه.ق‌:

وصول‌ يك‌صد و پنجاه‌ نامه‌ از كوفه‌ به‌ امام‌ حسين(ع) توسط‌ قيس‌ بن‌ مسهر و عبدالرحمن‌ بن‌ عبدالله‌ و عمارة بن‌ عبيد.

چهاردهم‌ رمضان‌ 60 ه.ق‌:

وصول‌ نامه‌ سران‌ و مردم‌ كوفه‌ به‌ امام‌ حسين(عليه السلام) توسط‌ هانی‌ بن‌ هانی‌ السبيعی‌ و سعيد بن‌ عبدالله‌ النخعی‌.

پانزدهم‌ رمضان‌ 60 ه.ق‌:

حركت‌ جناب‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ سوی‌ كوفه‌، ارسال‌ نامه‌ توسط‌ امام‌ به‌ رؤسای‌ بصره‌.

پنجم‌ شوال‌ 60 ه.ق‌:

ورود جناب‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ به‌ كوفه‌ و بيعت‌ هيجده‌ هزار از مردم‌ كوفه‌ با مسلم‌.

هشتم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

ورود عمر بن‌ سعد با لشكری‌ انبوه‌ به‌ مكه‌ برای ‌دستگيری‌ امام‌ حسين(ع) (چهارشنبه‌)، حركت‌ امام‌ از مكه‌ به‌ سوی‌ كوفه‌، ورود ابن‌ زياد به‌ كوفه‌ و محاصره‌ قصر ابن‌ زياد توسط‌ مسلم‌ و يارانش‌.

نهم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

توطئة‌ ابن‌ زياد و پراكنده‌ شدن‌ ياران‌ مسلم، جنگ‌ مسلم‌ با سپاه‌ ابن‌ زياد، هواخواهی‌ عباس‌ بذائی‌ (قره‌داغی‌) از مسلم‌ و شهادت‌ او به‌ دست‌ سربازان‌ ابن‌زياد، شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هانی‌ بن‌ عروه‌ در كوفه‌ به‌ دستور ابن‌ زياد، فرود آمدن‌ كاروان‌ امام‌ در «ابطح‌» و پيوستن‌ ابن‌ ثبيط‌ بصری‌ و فرزندانش‌ به ‌امام‌، فرود آمدن‌ كاروان‌ امام‌ حسين(عليه السلام) در مكانی‌ به ‌نام‌ «تنعيم‌» در دو فرسنگی‌ مكه‌، فرود آمدن‌ امام‌ در «صِفاح‌» و ديدار فرزدق‌ شاعر با امام‌، فرود آمدن‌ كاروان‌ امام‌ در «وادی‌ العقيق‌» و پيوستن‌ عون‌ و محمد فرزندان‌ حضرت‌ زينب‌ (عليهاالسلام) به‌ كاروان‌ امام‌، فرود آمدن‌ امام‌ در «وادی‌ الصّفرا»، فرود كاروان‌ امام‌ در «ذات‌ عِرق‌» و پيوستن‌ گروهی‌ از مسلمانان‌ به‌ امام‌، فرود كاروان‌ امام‌ در «حاجِر» در ناحيه «بطن‌ الرمه‌» و نوشتن‌ نامه‌ای‌ به‌ مسلم‌ بن ‌عقيل‌ و شيعيان‌ كوفه‌ و ارسال‌ آن‌ توسط‌ قيس‌ بن‌ مسهر صيداوی‌.

پانزده‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

فرود كاروان‌ امام‌ در «فَیْدْ»، فرود كاروان‌ امام‌ در «اجفُر».

بيست‌ و دوم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

شهادت‌ ميثم‌ تمار (صحابه‌ امام‌ علی عليه السلام‌) در كوفه ‌توسط‌ ابن‌ زياد، ارسال‌ نامه امام‌ به‌ كوفه‌ توسط‌ عبدالله‌ بن‌ يقطر (برادر رضاعی‌ امام‌).

بيست‌ و ششم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

ورود كاروان‌ امام‌ به‌ «زروُد»، نزديكی ‌«خزيميه‌»، پيوستن‌ «زهير بن‌ قين‌» به‌ امام‌، ورود كاروان‌ امام‌ به‌ منطقه‌ «زباله‌» در نزديكی‌ كوفه‌، رسيدن‌ خبر شهادت‌ مسلم‌ بن‌ عقيل‌ و هانی‌ بن‌ عروه‌ به‌ امام‌، ورود كاروان‌ امام‌ به‌ «ثعلبيه‌» و توقف‌ شبانه‌ در آنجا، ورود كاروان‌ امام‌ به‌ «القاع‌»، عبور كاروان‌ امام‌ از «درة‌ العقبه‌» در نزديكی‌ بيابان‌های‌ كوفه‌، ورود به‌ «شراف‌» و توقف‌ شبانه‌ در آنجا.

بيست‌ و هفتم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

روبه‌رو شدن كاروان‌ امام‌ حسين(ع) با سپاه‌ حر بن‌ يزيد رياحی‌، قرار گرفتن‌ كاروان‌ امام‌ در دامنه‌ كوه‌ «ذو حُسَم‌ْ»، جلوگيری‌ حر از حركت‌ كاروان‌ امام‌ به‌ سوی‌ كوفه‌، حركت‌ كاروان‌ امام‌ به‌ منطقه‌ «البيضه‌».

بيست‌ و هشتم‌ ذی‌ حجه‌ 60 ه.ق‌:

عبور كاروان‌ امام‌ از «عُذيب‌ِ الهجانات‌»، رسيدن‌ خبر شهادت‌ عبدالله‌ بن‌ يقطر در كوفه‌ به‌ دست‌ ابن‌ زياد،

عبور كاروان‌ امام‌ از قادسيه‌، فرود كاروان‌ امام‌ در «قصر بنی‌ مُقاتل‌» و توقف‌ شبانه‌ در آنجا.

دوم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

فرود كاروان‌ امام‌ به‌ كربلا (روز پنجشنبه‌)، حركت‌ عمر بن‌ سعد با لشكری‌ انبوه‌ به‌ كربلا.

سوم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

ورود سپاه‌ عمر بن‌ سعد به‌ كربلا.

ششم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

تجمع‌ بيست‌ هزار سپاهی‌ در سپاه‌ عمر سعد، رسيدن‌ نامه‌ ابن‌ زياد به‌ عمر بن‌ سعد مبنی‌ بر بستن‌ راه‌ رودخانه‌ فرات‌ به‌ روی ‌كاروان‌ امام‌، آمادگی‌ گروهی‌ از قبيله‌ بنی‌ اسد برای‌ پيوستن‌ به‌ امام‌ و حمله‌ چهارصد نفر از سپاه‌ عمر سعد به‌ آن‌ قبيله‌ و كشتار آنان‌.

هشتم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

حركت‌ حضرت‌ عباس‌ با بيست‌ و هشت‌ نفر (يا سی‌ سوار و بيست‌ پياده‌ با بيست‌ مشك‌ آب)‌ به‌ طرف‌ رود فرات‌ و آوردن‌ آب‌ بعد از درگيری‌ با مأموران‌ عمر بن‌ سعد، ملاقات‌ شبانه‌ امام‌ با عمر سعد، صدور فرمان‌ جنگ‌ توسط‌ ابن‌ زياد.

نهم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

حركت‌ لشكر عمر بن‌ سعد به‌ سوی‌ كاروان‌ امام‌، مهلت‌ خواستن‌ امام‌ از عمر بن‌ سعد برای‌ يك‌ شب‌،

آوردن‌ امان‌نامه‌ توسط‌ شمر برای‌ حضرت‌ ابوالفضل‌ و برادرانش‌ و خودداری‌ آنان‌ از پذيرفتن‌ امان‌نامه‌، آماده‌سازی‌ كاروان‌ امام‌ برای‌ جنگ‌ فردا.

دهم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

وقوع‌ فاجعه‌ جانسوز كربلا و شهادت‌ امام‌ حسين‌ (عليه السلام) و هفتاد و دو تن‌ از ياران‌ وفادارش‌ (جمعه‌ يا شنبه‌).

غروب‌ دهم‌ محرم‌:

غارت‌ خيمه‌های‌ امام‌ و آتش‌ زدن‌ آنها، اسير گرفتن‌ بازماندگان‌ كاروان‌ امام‌، اسب‌ تاختن‌ بر جسد شهدا،

فرستادن‌ سر شهدا به‌ كوفه‌.

يازدهم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

حركت‌ اسرا به‌ سوی‌ كوفه‌

دوازدهم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

ورود كاروان‌ اسرا به‌ كوفه‌، سخنرانی‌ حضرت‌ زينب‌ و ام‌ كلثوم‌ و فاطمه(عليهم السلام)‌ در كوچه‌های‌ كوفه‌، دفن‌ شهدا در كربلا توسط‌ جمعی‌ از مردم‌ قبيله‌ بنی‌ اسد، سخنرانی‌ ابن‌ زياد در مسجد كوفه‌ و اعتراض‌ عبدالله‌ عفيف‌ به‌ ابن‌ زياد و دستگيری‌ و شهادت‌ عبدالله‌، به‌ دستور ابن‌ زياد.

پانزدهم‌ محرم‌ 61 ه.ق‌:

حركت‌ كاروان‌ اسرا از كوفه‌ به‌ شام‌.

اول‌ صفر 61 ه.ق‌:

ورود كاروان‌ اسيران‌ به‌ شام‌ (بعد از هيجده‌ روز)، سخنرانی‌ حضرت‌ زينب‌ (عليهاالسلام) در كاخ‌ يزيد، سخنرانی‌ امام‌ سجاد(عليه السلام) در مسجد جامع‌ شام‌.

بيستم‌ صفر 61 ه.ق‌:

ورود جابر بن‌ عبدالله‌ انصاری‌ به‌ كربلا برای‌ زيارت‌، ورود كاروان‌ اسيران‌ به‌ كربلا برای‌ زيارت‌ مزار شهدا، حركت‌ از كربلا به‌ مدينه‌، ورود كاروان‌ اسيران‌ به‌ مدينه‌، سخنرانی‌ امام‌ سجاد(عليه السلام) در دروازه‌ مدينه‌، ورود به‌ مسجدالنبی‌ و زيارت‌ حرم‌ مطهر پيامبر.

پانزدهم‌ رجب‌ 62 ه.ق‌:

وفات‌ حضرت‌ زينب‌ (عليهاالسلام)، منازل‌ مسير كاروان‌ امام‌ از مكه‌ تا كربلا

منزل‌ اول‌: ابطح‌، منزل‌ دوم‌: تنعيم‌، منزل‌ سوم‌: صِفاح‌، منزل‌ چهارم‌: وادی‌ العقيق‌، منزل‌ پنجم‌: وادی‌ الصّفرا، منزل‌ ششم‌: ذات عرق‌، منزل‌ هفتم‌: حاجر، منزل‌ هشتم‌: فيد، منزل‌ نهم‌: اِجفَر، منزل‌ دهم‌: خُزَيمیّه‌، منزل‌ يازدهم‌: شقوق‌، منزل‌ دوازدهم‌: زرود، منزل‌ سيزدهم‌: ثعلبيه‌، منزل‌ چهاردهم‌: زباله‌،

منزل‌ پانزدهم‌: القاع‌، منزل‌ شانزدهم‌: عقبه‌، منزل‌ هفدهم‌: قرعاء، منزل‌ هجدهم‌: مغيثه‌، منزل‌ نوزدهم‌: شراف‌، منزل‌ بيستم‌: ذَوحُسُم‌، منزل‌ بيست‌ و يكم‌: البيضه‌، منزل‌ بيست‌ و دوم‌: عُذيب‌ الهجانات‌، منزل‌ بيست‌ و سوم‌: قصر بنی‌ مقاتل‌، منزل‌ بيست‌ و چهارم‌: نينوا، منزل‌ بيست‌ و پنجم‌: كربلا.

*******************************************************************

نظر درمورد هرچه بهتر شودن این وبلاگ بدهید باتشکر یاعلی مدد

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
ای احمد ! از سه کس در شگفتم: از بنده ای که با حالت خواب زدگی به نماز درآید در حالی که می داند دستان خود را به سوی چه کسی بالا میبرد و در پیشگاه چه کسی ایستاده است و از بنده ای که روزی امروز خود را هر چه که خواهد دارد و با این حال غم فردا را می خورد و از بنده ای که نمی داند آیا من از او خرسندم یا نه و در عین حال می خندد.

ای احمد ! همانا در بهشت قصری است از مروارید روی مروارید و از درّ روی درّ که بی هیچ شکستگی و پیوند (یکپارچه و زلال) است و در آن خواصّ بندگان من زندگی می کنند هر روز هفتاد بار به ایشان می نگرم ، هر زمان به ایشان بنگرم هفتاد برابر بر ملک و قلمرو فرمانروایی ایشان بیفزایم و چون بهشتیان با خوردنی ها و نوشیدنی ها کامیاب شوند ایشان از کلام و یاد و سخن من اذت برند.

عرض کرد: پروردگارا ! نشانه های ایشان چیست؟

فرمود: ایشان در دنیا زندانی اند، زبان های خود را از سخنان بیهوده، و شکم های خود را از خوراک اضافی بسته اند.

 

ای احمد ! محبت خدا همان محبت فقرا، و نزدیک شدن به ایشان است.

عرض کرد: پروردگارا ! فقرا چه کسانی اند؟

فرمود: آنانی که به اندک خرسندند، و بر گرسنگی بردبار، و بر دولتمندی سپاسگزارند و از گرسنگی و تشنگی خود شکوه ندارند و با زبان خود دروغ نگویند، و بر پروردگار خود خشمناک نباشند، و بر آنچه از دستشان رفته غم نخورند، وبه آنچه (از دنیا) به دستشان آمده شادمان نباشند.
نوشته : جوادرمضانپور    نظرات :
امروز یک فایل pdf برای دانلود گذاشتم که در ۲۷ صفحه درباره زیارت عاشورا و داستان های شگفت انگیز مرتبط با اون هست .

عکس عاشورا

فرمت فایل : PDF

حجم فایل دانلودی : ۲۷۱ کیلوبایت

دانلود از سرور اصلی

دانلود از لینک کمکی

پسورد فایل دانلودی : www.p30-download.ir

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :

با سلام خدمت کاربران عزیز

در این فایل صوتی در مورد امام حسین (علیه السلام) چند بیت کوتاه با لحنی زیبا خونده می شه ، در کل زیباست و حجم بسیار کمی هم داره.

به عشق رویه یارم             دلم شده هوایی ، دلم شده هوایی

فرمت فایل دانلودی : wma

حجم فایل دانلودی : ۲۵۶کیلوبایت

دانلود از سرور اصلی

دانلود از لینک کمکی

رمز فایل دانلودی : www.p30-download.ir

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :

با فرا رسیدن ماه محرم ماه عزاداری امام حسین علیه السلام فان تو نت برای شما Screen Saver هایی با طراحی بسیار زیبا قرار داده است  که به راحتی می توانید آن را دانلود و در رایانه خود استفاده نمائید.

نرم افزار محافظ صفحه نمایش ویژه محرم  88

راهنما :  لینک دانلود این مطلب را

از کادر زیر کپی کرده


و بر روی محل تایپ قسمت آدرس مرورگر اینترنتی خود Paste نمائید

و سپس با زدن کلید Enter آن را
براحتی دانلود کنید.

http://dl.kamyabonline.com/download/program/101%20Moharam1.exe

پسورد فایل : www.kamyabonline.com

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
محرم و عاشورا

* محرم ماهي است كه عدالت در مقابل ظلم و حق در مقابل باطل قيام كرده ، و به اثبات رسانده است كه در طول تاريخ ، هميشه حق بر باطل پيروز شده است.


* محرم ماهي است كه به وسيله سيد مجاهدان و مظلومان اسلام زنده شده ،  و از توطئه عناصر فاسد و رژيم بني اميه،  كه اسلام را تا  لب پرتگاه برده بودند ، رهايي بخشيد.


* اين خون سيد الشهدا است كه خونهاي همه ملت هاي اسلامي را به جوش مي آورد .

* ماه محرم براي مذهب تشيّع ماهي است كه پيروزي، در متن فداكاري و خون به دست آمده است.


* محرم ماه نهضت بزرگ سيد شهيدان و سرور اولياي خداست، كه با قيام خود در مقابل طاغوت، تعليم سازندگي و كوبندگي به بشر داد، وراه فناي ظالم و شكستن ستمكار را به فدايي دادن و فدايي شدن  دانست. واين خود سرلوحۀ تعليمات اسلام است براي ملتها تا آخر دهر.


* با حلول ماه محرم، ماه حماسه و شجاعت و فداكاري آغاز شد.ماهي كه خون بر شمشير پيروز شد.ماهي كه قدرت حق، باطل را تا ابد محكوم ‍«و داغ باطله » بر جبهه ستمكاران و حكومتهاي شيطاني زد. ماهي كه به نسل ها در طول تاريخ ، راه پيروزي بر سر نيزه را آموخت.ماهي كه شكست ابر قدرتها را در مقابل كلمه حق، به ثبت رساند.ماهي كه امام مسلمين ، راه مبارزه با ستمكاران تاريخ را به ما آموخت.


* سيد الشهدا را كشتند، اسلام ترقي اش بيشتر شد.


* سيدالشهدا _سلام الله عليه_ با همه اصحاب و عشيره اش قتل عام شدند،لكن مكتبشان را جلو بردند.


* شهادت حضرت سيدالشهدا مكتب را زنده كرد .


* زنده نگه داشتن عاشورا ، يك مسأله بسيار مهم سياسي _ عبادي است.


* انقلاب اسلامي ايران ، پرتويي از عاشورا و انقلاب عظيم الهي آن است.


* كربلا كاخ ستمگري را با خون در هم كوبيد ، و كربلاي ما كاخ سلطنت شيطاني را فرو ريخت.


* كربلا را زنده نگه داريد و نام مبارك حضرت سيد الشهدا را زنده نگه داريد ، كه با زنده  بودن او اسلام زنده  نگه داشته مي شود.


* مسأله كربلا ، كه خودش در رأس مسائل سياسي هست ، بايد زنده بماند.


* ملت بزرگ ما بايد خاطره عاشورا را، با موازين اسلامي ، هر چه شكوهمندتر حفظ نمايد.


* اين محرم را زند ه نگه داريد؛ ما هر چه داريم از اين محرم است.


* محرم و صفر است كه اسلام را زنده نگه داشته است.


* تمام اين وحدت كلمه اي كه مبدأ پيروزي ما شد ، براي خاطر اين مجالس عزا و اين مجالس سوگواري و اين  مجالس تبليغ و ترويج اسلام شد.


* مجالس بزرگداشت سيد مظلومان و سرور آزادگان ، كه مجالس غلبه سپاه عقل بر جهل،و عدل بر ظلم، وامانت بر خيانت، و حكومت اسلامي بر حكومت طاغوت است ، هر چه با شكوه تر و فشرده تر بر پا شود ، و بيرق هاي خونين عاشورا به علامت حلول روز انتقام مظلوم و ظالم ، هر چه بيشتر افراشته شود.

 

* ماه محرم ماهي است كه مردم آماده اند براي شنيدن مطالب حق.


* گريه كردن بر عزاي امام حسين ، زنده نگه داشتن نهضت ، و زنده نگه داشتن همين معنا كه يك جمعيت كمي در مقابل يك امپراطوري بزرگ ايستاد ، دستور است.


* بايد سينه زدن هم محتوا داشته باشد.


* عاشورا روز عزاي عمومي ملت مظلوم است ، روز حماسه و تولد جديد اسلام و مسلمانان است.

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
اس ام اس محرم

اس ام اس شبهای محرم

امام حسین 7daraje.com

اس ام ا

 

عالم همه قطره و دریاست حسین ،

خوبان همه بنده و مولاست حسین ،

 ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ،

از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین

  سهیل خادمی   نجف آباد اس ام اس ویژه محرم


اس ام اس ماه محرم

 

عالم همه محو گل رخسار حسین است ،

 ذرات جهان درعجب از کار حسین است .

 دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ،

 یعنی که خدای تو عزادار حسین است

 


اس ام اس محرم

 سهیل خادمی   نجف آباد

هر دم به گوش می رسد آوای زنگ قافله ،

 این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله .

حلول ماه محرم ،

 ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسلیت باد .

 التماس دعا

 


اس ام اس ویژه محرم

 

فرشته‌ها از امشب صبوی غم می‌نوشن

دوباره اهل جنت پیرهن سیاه می‌پوشن

 



ادامه متن ...
نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
ای احمد! اگر دوست داری که پارساترین مردم باشی به دنیا بی میل و به آخرت مشتاق باش.

عرض کرد: معبودا ! چگونه در دنیا زاهد و به آخرت مشتاق باشم؟

فرمود: اندکی از خوراک و نوشیدنی و پوشاک دنیا را (برای امروز خود) بردار و برای فردای خود نیندوز و پیوسته به یاد من باش.

عرض کرد: پروردگارا ! چگونه پیوسته به یاد تو باشم؟

فرمود: با خلوت (و دوری)از مردم (دنیازده) و ناخوش داشتن شیرین و ترش دنیا و تهی ساختن شکم و خانه از (لذیذ و زیور) دنیا.

//////////////

ای احمد! خود رادور بدار از اینکه همچون کودک باشی که چون به سبز و زرد بنگرد دوست بدارد و چون چیزی از شیرین و ترش به او دهند فریب خورد.

عرض کرد: پروردگارا ! مرا بر عملی که با آن به تو تقرب جویم راهنمایی کن.

فرمود: شب خود را روز و روز خود را شب قرار ده.

عرض کرد: پرودگارا ! چگونه؟

فرمود: خواب نماز قرار ده و خوراک خود را گرسنگی.

 التماس دعا

نوشته : جوادرمضانپور    نظرات :
علامه مجلسی متن حدیث را از کتاب ارشاد القلوب دیلمی نقل کرده و فرموده است :

 از امیر مومنان (ع) روایت شده که پیامبر (ص) در شب معراج از پروردگار پرسید :

پروردگارا بهترین عمل کدام است ؟

خداوند فرمود : نزد من هیچ چیز بهتر از توکل بر من و رضا به آنچه قسمت کرده ام

 نیست .

ای محمد(ص) ! محبت من بایسته ی کسانی است که در راه من همدیگر را

 دوست می دارند و محبت من بایسته ی کسانی است که در راه من با هم پیوند

می یابند و محبت من بایسته ی کسانی است کهدر راه من با هم مهربانی می کنند

 و محبت من بایسته ی کسانی است که بر من توکل می کنند و برای محبت من

 نشان و سرآمد و پایانی نیست و هر زمان برایشان نشان برافرازم حدی دیگر را پایین

 آورم (کنایه از اینکه با هدایت خود مرحله به مرحله تا بی نهایت به کمالشان

می افزایم) آنان کسانی اند که با دید من بر آفریده ها می نگرندو نیازمندیهای خود را

 به در خانه ی مخلوق نمی برند شکم هایشان سبکبار از خوراک حلال است و

 سعادت ایشان در دنیا یاد من و محبت من و خشنودی من از ایشان است .

التماس دعا

 

نوشته : جوادرمضانپور    نظرات :

بسمه تعالي

اللهم عجل لوليك الفرج و العافيه و النصر

اوايل دولت سازندگي رهبر فرزانه انقلاب حضرت آيت الله العظمي خامنه اي حفظه الله خطر تهاجم فرهنگي را به مسئولين وقت گوشزد كرد و از آن تاريخ تاكنون در فرصتهاي مختلف و به شيوه هاي گوناگون مردم و مسئولين را براي مقابله با تهاجم فرهنگي و پس از آن شبيخون فرهنگي و در نهايت جنگ رواني ، ناتوي فرهنگي و هم اكنون تهديد نرم فراخوانده است .

در دولت سازندگي كسي به اين باور نرسيد كه استكبار جهاني پس از شكست در جبهه هاي نظامي و اقتصادي به دنبال هويت زدايي از نظام جمهوري اسلامي است .

در دوران به اصطلاح اصلاحات مسئولين وقت و دست اندركاران دولتي در مجموع فريب دشمن را خورده و تيشه برداشته و ريشه انقلاب را نشانه رفتند . آنان خود ابزار تهاجم فرهنگي غرب شدند وتا آنجا پيش رفتند كه دشمنان قسم خورده انقلاب اعم از استكبار جهاني و ايادي داخلي و خارجي اش برايشان كف و هورا مي كشيدند اگرچه هنوز هم از خواب خرگوشي بيدار نشده همچنان بر هماهنگي شان با سياستهاي دنياي فاسد غرب ادامه داده و بر حمايتهاي آنان در قالب مجامع بين المللي وابسته به غرب اميدوارند .

متاسفانه در اين تهاجم خطرناك هدف دشمن بيش از همه اقشار بر روي نخبگان اعم از سياست مداران ، اصحاب قلم و رسانه و ... متمركز شده است كه شاهد آن وقايع دردناك پس از انتخابات است كه عده اي آنچنان در بدست آوردن قدرت گرفتار شده اند كه بصيرت خودرا از دست داده و به هر شيوه اي متوسل مي شوند حتي سست كردن پايه هاي نظام مقدس جمهوري اسلامي .

در ادامه آشوبهاي بعد انتخابات دهم با مديريت و هدايت سران فتنه در 16 آذر عده اي آشوبگر در دانشگاههاي تهران به بنيانگذار جمهوري اسلامي جسارت كردند كاري كه دشمنان هم درخواب اين روز را نمي ديدند و اينك براي فتنه گران پيام حمايت مي فرستند و علنا حمايتشان مي كنند .

اگر حمايت بعضي از به اصطلاح مسئولين نبود آشوبگران جرات اين چنين جسارتي را نداشتند و بايد براي اين افراد افسوس خورد كه گذشته خود را به بهاي اندكي فروختند و در امتحان الهي مردود شدند .

بلاگرهاي ارزشي جسارت به ساحت بنيانگذار انقلاب اسلامي حضرت امام خميني (ره) را محكوم كرده و از مسئولين نظام انتظار دارند تا با آشوبگران و حاميان آنها به شدت برخورد نموده و در اينكار ملاحظه هيچكس را ننمايند چرا كه آبروي نظام بر آبروي افراد ارجحيت دارد .

در اين راستا بلاگرهاي ارزشي هريك مقالاتي در محكوميت اين واقعه اسفبار انتشار داده و مي دهند تا دشمنان بدانند كه جامعه اسلامي بيدار است و اگر نبود امر مولا به مدارا خود به مجازات فتنه گران راساً اقدام مي كردند .

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :

........ من کشته شده ای خواهم بود که یاد نمی کند مرا مومنی الا اینکه می گرید ...........

این فریاد بلند معرفت است که صدای دروغهای تاریخ برای نشنیدن ان بلند است. این صدای اشک استء اشک عزاء اشک غربت ءهمان اشک معرفتی که می خواهند از من بگیرند.

دوباره محرم شده فصل باریدن عشق .

فصل عاشقی استء فصل اشک است. نمی بینی اسمان خون می گیرد. دلم تنگ کربلاست بگذارید گریه کنم

.بگذارید اشک ها بر زینب سلام الله علیها سلام کنند . دلت که شکست سلام برقلب زینب صبور. سلام بر اشک های زینب سلام الله علیها که محشر عشق اند .و در سوگ عشق همراه دل زینب سلام الله علیها باید گریست .

باید در غم عشق ضجه زد .تا عزادار بود و عزادار خریدار عشق است. پس می گریم نه برای یک گذشته ی تاریخ می گریم نه برای دیروزی که فراموش شده بلکه برای روزی می گریم که روح ایام است که عقل را در وادی حیرت مست کرده می گریم تا حیات را در اشک ها جستجو کنم.

از اغاز افرینش با ادم در بهشت می گریم با یحی علیه السلام سر به بیا بان می گذارم .با موسی علیه السلام در میقات و طور برای حسین می گریم ..

با محمد صلی الله علیه و اله در معراج و با علی علیه السلام در محراب برای حسین می گریم با زینب سلام الله علیها در قتلگاهء گاه وبیگاه برای حسین می گریم

با اسمان خون می گریم با سنگ ها خون می گریم با سرمایه ی اشک هر صبح وشام با منتقم خون حسین می گریم

در صف محشر بلند می گر یم ولی گویی گریستن هم جرم است اشک ها هم بدعت شده اند چرا که در بازار ریا کسی صورت های غمگین اشک الود را خریدار نیست.

لباسهای مارک دار رنگارنگ زیبا خریدار دارد نه پیراهن های سیاه گلی نه پیرا هن های پاره نه پا های برهنهء مردم چهره های خندان می خواهندءخنده از جهل و مستیء نه گریه ی بلند معرفت نه اشکء گوشها اواز و ترا نه پاپ و تکنو و رپ می پسندند نه نوحه و روضه وشور.

صدای دیجی فلانی و فلانی با عکس و پو ستر...نه فلان مداح..کلاس تکنو ورقص در شهر حلال است . علم و بیرق و طبل نه ء کتل و تعزیه نهء اشک عزا نهء بوی غربت عزادارانء محرم را پر کرده..

انگار یادمان رفته که خدا هستی را بر محبت اهل بیت علیهم السلام خلق کردهء انگار میان همه حلال های شهر فقط عزاداران سید الشهدا حرام است..

روضه می گیری می گویند چقدر گریه؟چه قدر اشک ؟

سینه می زنی می گویندء با دست ارام به سمت راست سینه ات بزن مبادا به قلبت فشار بیاید.

تغزیه می گیری طبل می زنی.............

طبل می زنیم تا بی خبران بپر سند چه خبر است . تا بگوییم ماه ماتم رسیده است . تا بگوییم حرام خوران عالم ریختن خون حسین را حلال دانسته اند . تا بگو ییم زندگی بی عشق حسین حرام است و این همان معنی است که ابتدا و انتهای سال از محرم شروع می شود و به محرم پا یان می پذیرد پس مردم در حلا ل و حرامتان بیشتر بنگرید .

 

 

 

هم نوا با امام زمان(ع).......................

جد بزرگ وار و غریبم اگر روزگار مرا به تاخیر انداخته و مقدرات مرا از یاری ات دور کرده و با کسانی که با تو کار زار کردند در نبرد و جنگ نبودم و با کسا نی که با تو دشمنی و ستیز کردند ستیز نکردم . پس صبح و شام برایت ندبه می کنم و به جای اشک خون می گیرم

بحارلانوارجلد 98ءص317-0328

نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
 



 
  به پايت ريختم اندوه يك دريا زلالي را                               بلور اشك‌ها در كاسه ماه هلالي را

  چمن آيينه‌بندان مي‌شود صبحي كه بازآيي     به وقتش فرش راهت مي‌كنم گل‌هاي قالي را

  نگاهت شمع آجين قبله جان غزالان است             غمت عين القضاتي مي‌كند عقل غزالي را

  چه جامي مي‌دهي تنهايي ما را جلال‌الدين!        بخوان و جلوه‌اي بخشاي اين روح جلالي را

  شهيد يوسفستان توام زلفي پريشان كن                بخشكان با گل لبخندهايت خشكسالي را

   سحر از ياس شد لبريز دل‌هاي جنوبي‌مان                  نسيم نرگست پر كرد ايوان شمالي را

  افق‌هايي كه خونرنگ‌اند، عصر جمعه مايند                تماشا مي‌كنم با ياد تو هر قاب خالي را

  كدامين شانه را سر مي‌گذارم وقت جان دادن        كدام آييينه پاياني‌ست اين آشفته حالي را

  تو ناگاهان مي‌آيي مثل اين ناگاه بي‌فرصت            پذيرا باش از اين دلتنگ، شعري ارتجالي را
 
نوشته : سجاد ناطقی    نظرات :
به روايت لينک:
کلوبلاگ حسین سیب سرخی : [ بازديد ]
جدیدترین کدهای فلش و جاوا : [ بازديد ]
هیئت الزهرا(س) آستانه اشرفیه : [ بازديد ]
هیأت روضات الحسین رشت : [ بازديد ]
علمدار 133 : [ بازديد ]
روضة العبّاس : [ بازديد ]
هیات ثارلله رشت : [ بازديد ]
شیعه تم : قالب مذهبی : [ بازديد ]
هیات محبان ابا عبدالله الحسین (ع) شهرستان لاهیجان : [ بازديد ]
هیأت ابلفضلیای رشت : [ بازديد ]
ادامه لينکها ...
*توجه : درج لينک هاي گوناگون به منزله تاييد محتواي آنها نمي باشد!
تمامي حقوق مادي و معنوي اين مجموعه براي صاحب اثر محفوظ مي باشد!
کپي برداري از مطالب ، تنها با ذکر نام و لينک منبع مجاز مي باشد.